زيباي من،
صداي پاي رفتن تو ، آن روزي كه با من صحبت نكردي، روي شن هاي صحراي
دلم نقش بسته بود.
سوز مي آمد، سردم بود، و من به شدت يتيم شده بودم.
سوز و سرماي بي كسي و تنهايي مي آمد.
دلم براي تو تنگ شده است
اي نيمه دگر من
دلم براي تو تنگ شده است
من و تو،
چون ماه و خورشيد روبروي هم
هميشه سرگرم گفتگوي هم
تا كه ابر آمد و روي خورشيد و گرفت
(اكنون دل من شكسته و خسته است)
زيرا كه ماه لب فرو بسته است
روي صحنه شادكاميم
پشت صحنه ناشاد
مبادا پرده را بكشيد......
اي خداي بزرگ
اي يگانه دو عالم تو خودت عصاره عشقي، به من بگو چه كنم؟
با او چه كنم؟
بي او چه كنم؟.....هان
شهرت نداشته مرا همه كس مي داند!
همه كس مي داند كه من اهل هنرم
من توي چشم ها هستم.....بگو چه كنم؟.......هان
بي او چه كنم؟
با او چه كنم؟......هان
من اسم عشق را از عشق به حيرت در ميآورم
من انگشت هاي ايمان را ، از ايمان خويش،
بر دهانش مي برم.
من نغمه عشق را ياد پرستوها مي دهم.
خيلي هوا سرد است
من سردم است
دلم براي تو تنگ شده است
اي نيمه دگر من
دلم براي تو تنگ شده است
اگر روزي هزار نفر هم عاشق گيسو و چشم تو شدند، باز بايد از فيلتر احساس م
ن بگذرند فيلتر احساس من آن ها را پس خواهد زد
دلم براي تو تنگ شده است
اي نيمه دگر من
كاش اينجا بودي...
گل من گوهر من كاش اينجا بودي
جان من جوهر من كاش اينجا بودي
اگر اينجا بودي خانه خاموش نبود
آينه فاصله داشت گل فراموش نبود
وزن قلبم سنگين غربت و آهنگ نبود
ساعت ديواري خسته از زنگ نبود
گل من گوهر من كاش اينجا بودي
جان من جوهر من كاش اينجا بودي
با تو بودن هيهات تا ابد ممكن بود
لحظه هاي بيدار تا ابد ساكت بود
اگر اينجا بودي زندگي وسعت داشت
غزل آمرزش به قلم رغبت داشت
گل من گوهر من كاش اينجا بودي
جان من جوهر من كاش اينجا بودي
گم ترين پيدايي هستي و اينجايي
من كه با تو هستم تو چرا تنهايي
با همه دوري ها اينهمه فاصله ها
همه جا سرشار است از هوايت اينجا
گل من گوهر من كاش اينجا بودي
جان من جوهر من كاش اينجا بودي
تو را من چشم در راهم . . .
من از انتهای زمان آمده ام
از آنجا که هیچ آغازی نیست ....
من از انتهای سکوت آمده ام
از آنجا که هیچ نجوایی گوش را نمی نوازد ....
من از انتهای شب آمده ام
از آنجا که هیچ نشانی از خورشید نیست ….
من از انتهای تاریکی آمده ام
از آنجا که هیچ امیدی به نور نیست ….
من از انتهای غم آمده ام
از آنجا که لبخند معنا ندارد ….
من از انتهای تنهایی آمده ام
از آنجا که هیچکس مرا نمی شناسد ….
من از انتهای بی رنگی آمده ام
از آنجا که هیچ اثری از رنگین کمان نیست .
من از انتهای غربت آمده ام
از آنجا که هیچ صدای آشنایی مرا نمی خواند . . .
آه ای خدا , تو خوب می دانی
که تنهایی فقط تو را سزاست و بس
می دانی که چه تنها و غریبم
من در این هیچستان
پشت تک درختی خاموش
کلبه ای از سکوت ساخته ام
هر روز از پشت پنجره ای تنها
غروب خورشید غم زده را
به تماشا می نشینم
طلیعه صبح , هر روز
آواز سوزناک تنهایی ام را
آهسته در گوشم زمزمه می کند
و چه غریبانه هر صبح
پنجره مبهم سکوت را
رو به سوی دشت غربتم باز می کنم
نسیمی آرام و سرد
صورتم را می نوازد
و به یادم می آورد
روزی دگر از روزهای تلخ و بی انتها
چشم به راه نگاه بی صدای توست . . .
تو را من چشم در راهم . . .
خيال كردم بري ميري از يادم
تو رفتي و نرفت چيزي از يادم
تو رفتي تازه عاشقتر شدم من
از اوني هم كه بود بدتر شدم من
صبح تا شب اين شده كارم
كه واسه چشات بيدارم
تو خداي عاشقايي تو تموم كس و كارم
تو بداد من رسيدي وقتي تنهاييمو ديدي
تو نذاشتي برم از دست اگه چيزيم هنوزم
نازنينم اميد شيرينم من بجز تو كسي نمي بينم
از اون روزي كه رفتي
يه روز خوش نديديم
بجز دستاي گرمت بلا و خوش نديدم
زندگيمو به پاي تو دادم
اون روزا رو نميره از يادم
نازنينم برس به فريادم

تقديم به كسي كه مثل خون تو رگهامه
و
نميتونم هيچوقت از خودم جداش كنم
بهت نگفتم...
بهت نگفتم تا حالا اينكه چقدر دوستت دارم
اما حالا بهت ميگم بي تو دارم كم ميارم
بهت نگفتم تا حالا كه بد جوري عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت ميگم
داري كجاها ميكشي باز اين دل در بدرو
قشنگ و مهربون من اينجوري از پيشم نرو
بهت نگفتم تا حالا اينكه چقدر دوستت دارم
اينكه چقدر آرزومه پيش چشات كم نيارم
دلم ميخواد باور كني از ته دل ميخوام تو رو
وقتي ميگم بمون بمون وقتي ميگم نرو نرو
بري هزار سالم بشه چشم انتظارت ميمونم
بازم براي دل تو ترانه هامو ميخونم
خودت ميدوني كه تو رو از دل و از جون ميخوامت
بدون كه عشق من شدي من مثل مجنون ميخوامت
بهت نگفتم تا حالا اينكه چقدر دوستت دارم
اما حالا بهت ميگم بي تو دارم كم ميارم
بهت نگفتم تا حالا كه بد جوري عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت ميگم
دلم ميخواد باور كني از ته دل ميخوام تو رو
وقتي ميگم بمون بمون وقتي ميگم نرو نرو

براي به تو رسيدن...
برا ی به تو رسیدن فاصله اگر زیاده
منکه راه افتاده بودم با دلی عاشق و ساده
میدونستم راه رفتن شب و روزائی داره
حالا عمریه براهم گرچه با پای پیاده
نمیخواد برام بخونی قصه های عاشقونه
دل خودش تو راه رفتن شعرعاشقی میخونه
آره اینو قلب عاشق توی خلوتش میدونه
که اگه تو راه عشقه ..ته جاده بی نشونه!!!

باور به تو رسیدن توی رؤیا هم محاله
همه آرزو یا خوابه همه وهم, و خیاله
ولی دل چاره نداره رفتنش دست خودش نیست
میره با اینکه میدونه زندگیش رو به زواله!!!

گریه ها ...کجا نشستین راه اشکمو بگیرین
باز بیاین بروی چهره باز پای غمم بمیرین
آخه دل داره میميره بسکه غصه هاش زیاده
میدونم که بادل من شما هم یه جور اسیرین
من همه بغضای تلخو ...گرچه هر لحظه شکستم
با دلو خواسته قلبم ... عهدای زیادی بستم
بخودم گفتم و گفتم راه دل راهی قشنگه
ای خدا کجای کارم ؟! وقتی پای دل نشستم؟؟!!

حالا توی آینه ي غم دوتا چشم زار و خسته س
توی سینه اش جای اون دل.. طپش دلی شکسته س
پای دل اگر نشسته ...پاش همه عمرشو داده
هنوزم بپای این دل... دست وپاش همیشه بسته س
جلو روش یه جاده راهه ....ته جاده تو غباره
خود قلبمم میدونه .. دیگه اینجا کم میاره
توی تنهائیش تو راهه توی روزاش بی پناهه
خوبه تُو خلوت شبهاش ستاره ماهشو داره
دل ما مگه بخیله خوش باشین مردم دنیا
ای ستاره عاشقی کن باماهت برو تُو ابرا
ما میریم پای پیاده آخه رومونم زیاده
.. میزنیم دل رو به دریا یا میریم بسوی صحرا!!!

«قشنگترين اشتباه»
حس تو ،نبض تو ،دست تو خاطره شد
عشق تو ، ياد تو ، اسم تو خاطره شد
مثل يك حس زيبا ، مثل يك خواب كوتاه
من اسمتو گذاشتم «قشنگترين اشتباه»
بي تو هر لحظه من، شكست بي صدا بود
اين خنده ها دروغه، بي تو شادي كجا بود
حس نوازش تو، هنوز رو پوست منه
گرمي خوب دستات، منو آتيش مي زنه
روزهاي شادي و عشق ، حيف كه چه زود مي گذره
از قصه من و تو ، چي مونده جز خاطره
گرفته هر ستاره فانوس عشق به راهت
نرفت از ياد آينه هنوز رنگ نگاهت
رفتي تو از زندگيم، انگار كه يك خواب بودي
در لحظه هاي عمرم ، افسوس كه كمياب بودي
مي دونستم از اولْ، اين رسم زندگي نيست
خوشبختيها زودگذر، هيچوقت هميشگي نيست
به دنبال يك رؤيا كه دست نيافتني بود
مي دونستم از اول، قلبم شكستني بود
مثل يك حس زيبا، مثل يك خواب كوتاه
من اسمتو گذاشتم«قشنگترين اشتباه»

تقديم به قشنگترين اشتباه زندگيم

به نام آنکه زندگي مي بخشد تا روزي آنرا خود باز پس گيرد
و
دوستی را با لبخند ولبخند را با محبت ومحبت را با عشق وعشق را با جدائی و
جدائی را با اشک آفرید
سلامی با دلی شکسته و با چشمی اشکبار و با کاروانی از عشق و محبت
نمی دانم که چگونه باید دریچه قلبم را بگشایم
و برای تو آنچه در دل می گذرد بنویسم
ولی این را بدان که برگ زلال قلبم تصویر پر شکوه تو را در بر گرفته و بدان که صورت
زیبای تو را در قصیده ای بلند و با شکوه ، در قلبم به تصویر درآورده ام.
بیا ،بیا که از نبود تو عشق بی قرار است
بیا که از نبود تو دلم در تب و تاب است
عزیزم نظری بر منتظر عاشقت بنما
تو به امید وصال، روز می کنم من که شب ظلمان را در انتظار
به انتظار آمدنت اینک که در گوشه ای در خلوتگاه غمم
نشسته ام و دقیقه ها و ثانیه ها را در انتظار دیدارت شمارش می كنم...
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم،
اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم!
تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم ،
اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم!
چگونه فراموشت کنم؟.. چگونه فراموشت کنم؟
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم...
که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟!
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم
تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند.
با تو هستم
تویی که رویت را از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی ؟
من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل نداشته باشم
تو را به خدا سپرده ام
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس ترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی
در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن ٬ آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند .
دستانم بسته
پایم در گل نشسته
وجودم خسته
دلم....شکسته
مرهمی بر دلم ....نه
نوش داروئی بر وجود خسته ام شو
دستم بگیر و پای از گل خویشم بیرون کش
ای که نام تو را معنی نتوانم کرد
و تو را همتا نتوانم یافت
ای همدم لحظه هایم
ای دوست.....
چه ناباورانه رفتي...........
هيچ وقت رفتنت را باور نداشتم
ولي رفتي رفتي رفتي

چگونه بنويسم
احساسي را كه
گنگ و نا آشنا در من ريشه دوانده
شاخ و برگهايش ذهنم را در بر گرفته
جانم را تسخيرو همه باورهايم را
به سايه هايي از وهم تبديل كرده است.
هيچ نميدانم در كجاي اين راه بي نشان ايستاده ام
يك نگاه به پشت سر
يك نگاه به پيش رو
نه اطميناني به درستي راه آمده
نه اميدي به ادامه راه مانده
نه ميتوان ماند
نه ميتوان بازگشت
ناگزيري از رفتن ، رفتن ، رفتن.

شراب ارزوهایم را چه کسی سر کشید؟
ما را چه کسی از ما گرفت......
همه چیز عوض شده
.من ....تو...او...همه چیز تمام شد تا رفتن اغاز شود
و

عشق حقیقی
یکی بود یکی نبود
توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا نداشت
اما همیشه راضی و خندان بود.
یک روز تمام فرشته ها نزد خدا جمع شده بودند
یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه
شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش
را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست
و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که
به ما ندادید و آن قسمتی از وجود خود شما یعنی عشق است.
جبرییل ادامه داد : آری این پسر عاشق است
اما معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور
است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه
گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب
میمیرد.
پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و
نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید.
گل سرخ داشت از بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد
پس فکری کرد تا دختر را نجات دهد. او بزرگترین خار گل را
که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا
کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل
رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد .
اما دختر باز هم بی توجه از کنار پسر گذشت اما پسر
در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال
بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود
و با همان خوشحالی جان داد.
آدمي دو قلب دارد
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...
با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...
اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند...
تــولدت مبــارك
بهترين صداي زندگيم تپش قلب توست و قشنگترين روزام روز تولد توست
چه خوب شد كه به دنيا آمدي و چه خوبتر شدي كه دنياي من شدي
پس براي من بمان و بدان كه عاشقانه دوستت دارم...
تــولدت مبــارك

«آخرين روياي عشق من»
روزها از پي هم مي گذرند و فراموش مي شوند ، آما اي آخرين روياي عشق من
هيچ چيز تو را از ياد من بيرون نمي برد . هر روز برگي از زندگاني من فرو مي افتد و
هر گز هيچ برگي تازه بدان نمي رويد ، اكنون مدتي است از من دوري اما در ميان
ظلمت و تاريكي عدم حضورت ، چهره زيبا و آسمانيت هر روز در چشم ودل من زيبا تر
و آسماني تر جلوه مي كند و هر گز دست غارتگر ايام به صفا و زيبايي آن
گزندي نمي رساند .
الهه من! هرگز چهره تو از برابر ديدگانم كنار نمي روند زيرا آن هنگام كه ديگر تو را
نتوانم ببينم آسماني تر از هميشه در آسمانها بدنبال تو خواهم گشت و همچون پرنده
سبكبال بر بالهاي نسيم سحري خواهم نشست و بسوي تو خواهم شتافت و بدان كه يك لحظه
نيز دلم بي ياد تونخواهد تپيد.
دلبرمن ! خورشيد با همه درخشندگي و جلالش در پايان روز ناپديد مي شود و جاي خود
را به تاريكي شب مي سپارد اما آ فتاب عشق تو در آسمان دل من جاودانه مي درخشد و مرا
جان مي بخشد و اين روزي است كه هيچ شبي بدنبال ندارد .
نازنينم ! هر صدايي كه به گوشم مي رسد جز داستان تو نمي شنوم ، بهر جا كه نظر
مي كنم جز چهره تو نمي بينم ، صحراي خاموش، امواج دريا ، ابرهاي گذران و نسيم
سبك روح همه با من حديثي از روي زيباي تو مي گويند .
غزال من ! هر شب هنگاميكه دنياي خسته در خواب مي رود و فرشته خاموشي بر جهان
دامن مي گستراند ، من با نسيم نيمه شب رازها در ميان مي گذارم و از روي زيباي تو
داستانها مي سازم و قلم فرسايي ميكنم و تمام واژگان زيباي دايره المعارف ها را براي
وصف روي زيباي تو به ياري مي طلبم و به آسمان زيباي شب نگاه مي كنم و بر چهره
ستارگان فروزان كه عاشقانه بر هم چشمك مي زنند خيره مي شوم .
ولي دلدار من ! بگذار بگويم كه در دل هيچ ستاره اي بجز ماه روي تو نمي بينم و
در چشمك اختران جز نشان ديدگان عاشق كش تو نمي يابم .
بهار من ! هر شب هنگام خفتن ترا با چشم دل مي بينم وآن هنگام كه به خواب ميروم
هميشه به تو نزديكترم ، زيرا تنها در دنياي خواب مي توانم پرده جدايي را كنار زنم و با تو
سخن بگويم و هيچ چيزي جز روي زيباي تو نبينم و هيچ صدايي بجز آهنگ تو نشنوم.
دلدار من ! دير گاهي نيست كه روح ما چون دو شعاع سپيده دم و يا مثل دو آه عاشقان بهم
پيوند خورده است اما با اين همه من هنوز دور از تو نفس مي كشم و روزها را به ياد تو
مي گذرانم
وبه ياد تو كه «آخرين روياي عشق من» هستي
و هيچ چيز تورا از خاطر من محو نخواهد كرد .
![]()
هميشه اينگونه بوده است:
کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.
پيش ازآنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي
مثلپروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين
به دورخود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي .
هميشه اين گونه بوده است:
کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي
از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد
با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي.
هميشه اين گونه بوده است:
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي
، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ،
فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را
پر از بوسه و نور کند .
هميشه اين گونه بوده است:
او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ،
از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد.
راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز مي تواني
برايش يک گل بفرستي و غزلي از حافظ بخواني پس قدر تک تک نفسهايش را بدان...

چه کسی اهمیت می دهد؟ نگاهی در امتداد کوچه ، چشم به راه سفر کرده ای باشد؟
چه کسی اهمیت می دهد؟ گریه های شبانه کودکی ، در انزوای آن شب شوم مردابی از اشک آفریده
باشد؟؟
چه کسی اهمیت می دهد؟ میان من و پنجره بسته ..چه رازی نهان است.. و آن سایه ، از کنار
میله های سبز خانه برای ابد رفته است!!
چه کسی اهمیت می دهد ؟ اتاقک ویران شده روزگاری جایگاه سایه بوده است و راز پنجره
بسته میله های سبز ، اتاقک ویران و دری که به سوی هیچ برای ابد میان من و آن باقی ،
خواهد ماند.
چه کسی اهمیت میدهد؟؟؟؟
خيال ميكردم
اونكه يه وقتي تنها كسم بود
تنها پناه دل بي كسم بود
تنهام گذاشت و رفت از كنارم
از درد دوريش من بيقرارم
خيال ميكردم پيشم ميمونه
ترانه عشق واسم ميخونه
خيال ميكردم يه هم زبونه
نمي دونستم نامهربونه
با اينكه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم ميسوزم
فكر و خيالش همش باهامه
هر جا كه ميرم جلو چشامه
دلم ميخواد تا دووم بيارم
رو درد دوريش مرحم بذارم
اما نميشه راهي ندارم
نميتونم من طاقت بيارم
نميتونم من طاقت بيارم

همه شب
همه شب زن هرجایی
به سراغم می آمد.
به سراغ من خسته چو می آمد او
بود بر سر پنجره ام
یاسمین کبود فقط
همچنان او که می آید به سراغم، پیچان.
در یکی از شبها
یک شب وحشت زا
که در آن هر تلخی
بود پا بر جا،
و آن زن هر جایی
کرده بود از من دیدار؛
گیسوان درازش ـــ همچو خزه که بر آب ـــ
دور زد به سرم
فکنید مرا
به زبونیّ و در تک وتاب
هم از آن شبم آمد هر چه به چشم
همچنان سخنانم از او
همچنان شمع که می سوزد با من به وثاقم ، پیچان.
در کنار رودخانه
در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.
روز، روز آفتابی است.
صحنه ی آییش گرم است.
سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
در کنار رودخانه.
در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ی درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد.
آفتاب من
روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من،
یا شتاب من،
آفتابی نیست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه.
دل فولادم
ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا.
رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
*
فکر می کردم در ره چه عبث
که ازین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
و بگیرد مشکلها آسان.
و جهان را داند
جای کین و کشتار
و خراب و خذلان.
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.
از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
ـــ ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون ـــ
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.
روی بندرگاه
آسمان یکریز می بارد
روی بندرگاه.
روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه
روی " آیش" ها که " شاخک" خوشه اش را می دواند.
روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر تا سرش امشب
مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند.
همچنین بر روی بالاخانه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی
که او را میشناسی)
خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهیست.
ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست
و عروق زخمدار من ازین حرفم که با تو در میان می آید از درد درون
خالی است.
و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!
هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.
وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.
بچه ها، زنها،
مردها، آنها که در خانه بودند،
دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.
شب پره ی ساحل نزدیک
چوک و چوک!... گم کرده راهش در شب تاریک
شب پره ی ساحل نزدیک
دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه.
شب پره ی ساحل نزدیک!
در تلاش تو چه مقصودی است؟
از اطاق من چه می خواهی؟
شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:
" چه فراوان روشنایی در اطاق توست!
باز کن در بر من
خستگی آورده شب در من."
به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
هر تنی را می تواند برد هر راهی
راه سوی عافیتگاهی
وز پس هر روشنی ره بر مفری هست.
چوک و چوک!... در این دل شب کازو این رنج می زاید
پس چرا هر کس به راه من نمی آید...؟
هست شب
هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
*
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
*
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری، شب.
فرق است
بودم به کارگاه جوانی
دوران روزهای جوانی مرا گذشت
در عشق های دلکش و شیرین
(شیرین چو وعده ها)
یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام.
فی الجمله گشت دور جوانی مرا تمام.
*
آمد مرا گذار به پیری
اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام
فکری است باز در سرم از عشق های تلخ
لیک او نه نام داند از من نه من از او
فرق است در میانه که در غره یا به سلخ.
برف
زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.
سیولیشه
تی تیک تی تیک
در این کران ساحل و به نیمه شب
نک می زند
"سیولیشه"
روی شیشه.
به او هزار بار
ز روی پند گفته ام
که در اطاق من ترا
نه جا برای خوابگاست
من این اطاق را به دست
هزار بار رفته ام.
چراغ سوخته
هزار بر لبم
سخن به مهر دوخته.
ولیک بر مراد خود
به من نه اعتناش او
فتاده است در تلاش او
به فکر روشنی کز آن
فریب دیده است و باز
فریب می خورد همین زمان.
به تنگنای نیمه شب
که خفته روزگار پیر
چنان جهان که در تعب
کوبد سر
کوبد پا.
تی تیک تی تیک
سوسک سیا
سیولیشه
نک می زند
روی شیشه.
آهنگر
در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
" ـــ کی به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!"
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.
او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!
در نخستین ساعت شب
در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی
در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:
" بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را
هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان
مرده اش در لای دیوار است پنهان"
آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
او، روانش خسته و رنجور مانده است
با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،
در نخستین ساعت شب:
ـــ " در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست
آویزان
همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من
که ز من دور است و در کار است
زیر دیوار بزرگ شهر."
*
در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز
در غم ناراحتی های کسانم؛
همچنانی کان زن چینی
بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،
من سرودی آشنا را می کن در گوش
من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش
و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!
*
در نخستین ساعت شب،
این چراغ رفته را خاموش تر کن
من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی
راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند
وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر
دیرگاهی هست می خوانم.
در بطون عالم اعداد بیمر
در دل تاریکی بیمار
چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته
که بزور دستهای ما به گرد ما
می روند این بی زبان دیوارها بالا.
خونریزی
پا گرفته است زمانی است مدید
نا خوش احوالی در پیکر من
دوستانم، رفقای محرم!
به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
این دلاشوب چراغ
روشنایی بدهد در بر من!
من به تن دردم نیست
یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
که فرود آمده سوزان
دم به دم در تن من.
تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
و به یک جور و صفت می دانم
که در این معرکه انداخته اند.
نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.
یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
به تب ذات الجنب
و من اکنون در من
تب ضعف است برآورده دمار.
من نیازی به حکیمانم نیست
" شرح اسباب " من تب زده در پیش من است
به جز آسودن درمانم نیست
من به از هر کس
سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
با تنم طوفان رفته ست
تبم از ضعف من است
تبم از خونریزی.
داروگ
خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: " می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
خانه ام ابری ست...
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.
ری را
" ری را"...صدا می آید امشب
از پشت " کاچ" که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.
ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.